بئاتریس

Sunday, January 02, 2005

سپاسداشت

سلام دوستان بله ما هم اومدیم
بعد از اینکه دیدیم زینب خانمو نازخاتون و... اومدن
نازخاتون از خودشون گفتن منم بگم که اگه شما تو تابستون گرم اومدید من در زمستون اومدم
بشنوید ای دوستان این داستان نقد حال ماست این خود داستان
من آذری ام 25 آذر 1356 یا 16 دسامبر 1977
سخنم تند و رفتارم آزار دهنده!!!!!و
خدا بداد بئاتریس برسه!ولی نگران نباشید.اونم آذریه.پس اتفاقی نمی افته . و
هر دومونم تو محرم بدنیا اومدیم!!!!!! و
تا دبستان و راهنمایی و دبیرستان که خب شیطونی های بچه گانه و زندگی نسبتا معمولی
اواخر دبیرستان افتادیم تو راه خلاف!!!! و... یعنی اینکه خواستیم بفهمیم چه خبره سری از سرا دربیاریمو ... و
دانشگاه که رفتیم دو کار کردیم تو کارناممون.یکی کارهای پژوهشی رشته خودمان مهندسی صنایع و یکی هم تو دین و فلسفه علم و.... و
خلاصه تو درس بد نبودیم الانم مشغولیم و وضع کاری و ...خوبه
تو اون یکی هم هنوز سر کاریم. و اندکی جنبش بکن همچون جنین تا ببخشندت دو چشم نوربین
دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی
از وقتی با بئاتریس زندگی می کنیم ،زندگی رو سعی می کنیم خوش بگذرونیمو اگر چه در ایران سخته. ولی خب ما سعی کردیمو شد.وخلاصه الانه داریم زندگی می کنیم و حال و عشق و صفا و... و البته یه مشکلم داریم اونم سربازی نرفته ایم و نمی تونیم از کشور خارج شیم. و اونم داریم یه جوری حل می کنیم. و بلاگ هم می خونیم
و لی چیز زیادی برای نوشتن نداریم. جز اینکه شاد باشید که زندگانی اینست! و اینم برا ی خلشمندی است! و